حرف دل یه نوجوون......

 
 

         

 
 
 

 

RSS


منوي اصلي

 » صفحه نخست
 »
ايميل ما
 »
آرشيو مطالب
 »
پروفايل مدير وبلاگ
 » طراح قالب

 

موضوعات
» داستان عشق (۱٠)
» یاد و کنار (٢)
» خدایا (٢)
» کوچه (۱)
» فقیر (۱)
» عشق (۱)
» دوست (۱)
» دادگاه زندگی (۱)
» بازی روزگار (۱)
» میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده (۱)
» دکتر علی شریعتی: (۱)
» عشق از دید معلمان (۱)
» نیستی که ببینی (۱)
» اگه یکی (۱)
» چند ضرب المثل انگلیسی (۱)
» یادم هست (۱)
» در پی هر گریه (۱)
» شکایت آدم (۱)
» 1ًََُ=1 (۱)
» دختر و بهار (۱)
» فوت و فن عشق (۱)
» امروز (۱)
» کعبه (۱)
» به سوی تو (۱)
» چقدر سخته (۱)
» چشمها را باید شست (۱)
» نی نی کوچولو (۱)
» داستان عشق (۱)
» دنیای من (۱)
» مجنون و لیلی (۱)
» نمی خواهم بمیرم (۱)

 

آرشيو ماهانه
» فروردین ۸٩
» اسفند ۸۸
» بهمن ۸۸
» دی ۸۸

 

لينک دوستان
» حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
» منتقم مدرسه ای
» برترین کد های جاوا
» خاطرات و مکاشفات ساسان میم
» مشهد شهر بهشت
» King of Game & Computer
» انتخاب عشق سخت است ولی هست
» ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا
» سکوتم از رضایت نیست
» گفته ها و نکته ها
» بسم رب المهدی...
» پرتال جامع پي آر 7
» تا شقایق هست زندگی باید کرد
» دل نوشته های من
» قالب هاي نفرين شده
» رویای سبز
» شور عاشقانه
» خزان
» دل نوشته های یه دیوونه
» كلبه ى ايرانيان
» نمی از یم علی(ع)
» منقار سخن
» معرفی وبلاگ و سایتهای داغ داغ
» کوچه تنهایی

 

آمار بازديد

»  تعداد بازديدها:
»  کاربر: Admin



تبليغات

 

درباره ما




 

نويسندگان
» فاطی

 

صفحات وبلاگ



  مجنون و لیلی
 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق ، آن شب مست مستش کرده بود

فارغ ازجام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق ، دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق ، دلخونم مکن

من که مجنونم ، تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه ، دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ، من نیستم

گفت ای دیوانه ، لیلایت منم

در رگت ، پیدا و پنهانت ، منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتی بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : مجنون و لیلی

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 

 

  دختر و بهار
 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد میبرم به تو

عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا                                بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با هر چه طالبی بخدا میخرم ز تو                                  با ناز میگشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بالهای نازک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

برچهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او                       خندید باغبان که سرانجام شد بهار

رازی سرود و موجی بنرمی از او رمید                            دیگر شکوفه کردی درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان

گوئی میان مجمری از خوان نشسته بود

میرفت روز خیره در اندیشه ئی غریب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : دختر و بهار

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  داستان عشق (قسمت آخر)
 

داستان عشق (قسمت آخر)

بعد از این که سحر یکم آروم شد به خونه برگشت و با شاهین حرف زد و به اون گفت: من دوست ندارم تو بیمارستان بمیرم و میخوام تا آخرین لحظه ی عمرم پیش کسانی باشم که دوسشون دارم.

شاهین هم  گفت: پس بیا تا از تموم لحظه های عمرمون به خوبی استفاده کنیم و خوش باشیم.

اونا هر روز به جاهایی که تا حالا نرفته بودن میرفتن و از زندگیشون لذت میبردن.

هر روز سحر ضعیف تر و بی حال تر میشد ولی به روی خودش نمی اورد.

سحر یه روز به شاهین گفت : اگه من زودتتر به بهشت رفتم منتظرت میمونم تا تو هم بیای. منو ببخش که زود تر میرم. ولی تو باید زندگی کنی و ناراحت نباش چون ما بالاخره تو اون دنیا همدیگه رو ملاقات میکنیم.

یه روز سحر به شاهین گفت دلم میخواد به خونه ساحل برم. پس با هم به اونجا رفتن. سحر با این که خیلی بی حال بود ولی گفت میخوام دستمو تو دستت بگیرم و فقط راه برم. کنار دریا که رسیدن سحر تو بغل شاهین نشسته بود و با هم حرف میزدن. سحر گفت: شاهین من واقعا دوست دارم و در یک لحظه دیگه چشماشو باز نکرد.

این طوری بود که سحر قصه ی ما بعد از اون همه سختی, به این راحتی غروب کرد.

 

بچه ها ببخشید که قسمت آخرش یه کم طول کشید. راستش من اصلا دو هفته بود که اینترنت نیومده بودم.افسوس

دلم برای همتون تنگ شده بود.ماچ

کم کم به همتون سر میزنم.قلب

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : داستان عشق

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  داستان عشق(قسمت نهم)
 

داستان عشق(قسمت نهم)

شب بود. شاهین و سحر خواب بودند که سحر یه کابوس دید, از خواب پرید, جیغ زد, گریه کرد و شاهین هم بیدار شد. همون موقع از بیمارستان برای اونا زنگ زدن و گفتن که یه اهدا کننده برای سحر پیدا شده.

اونا به سرعت به بیمارستان رفتن و سحر همون موقع به اتاق عمل رفت و شاهین هم رفت تا کارهای اداری بیمارستان رو انجام بده که به اون خبر دادن که اهدا کننده همون مهدی بوه و با ماشین تصادف کرده و مرده.

شاهین خیلی ناراحت شد و میدونست که اون فداکاری بزرگی کرده ولی با خودش میگفت: اون نباید یه همچین کاری میکرده. بعد تصمیم گرفت به سحر نگه که اهدا کننده کی بوده.

عمل سحر با موفقیت انجام شدو سحر ونست ببینه. اونا خیلی خوشحال بودن و میخواستن از لحظه لحظه ی عمرشون نهایت استفاده رو ببرن.

از اون طرف مهدیه به زندان افتاده بود و نامادری سحر هم دیوونه شده بود و تو تیمارستان بستری شده بود. ولی با این وجود سحر به ملاقات اونا رفت.

چند روز گذشت و شاهین برای جواب آزمایش های سحر به بیمارستان رفت. آزمایش های سحر مثبت بود و معلوم شد که تومور تو همه ی بدن سحر پخش شده.

شاهین مجبور بود به سحر بگه چون برای شیمی درمانی باید در بیمارستان بستری میشد. با سحر تو یه رستوران قرار گذاشت و به اون گفت که تومور پخش شده. سحر خیلی ناراحت شد و گریه میکرد و میگفت: من فکر میکردم که حالم خوب میشه که با تو ازدواج کردم ولی حالا که من هنوز سرطان دارم نمیخوام اصلا به تو زحمت بدم. من سربار تو ام. من نمیخوام تو بیمارستان بمیرم.نمیخوام نمیخوام .......

شاهین گفت:تو باید این چشمی رو که بهت دادن نگه داری. تو باید بتونی تا 100 سال دیگه با این چشم همه ی زیبایی ها رو ببینی. تو باید زندگی کنی....

ولی سحر بازم لجبازی میکرد که یه دفعه شاهین گفت: تو اصلا میدونی این چشم رو کی بهت داده؟ میدونی اونو مهدی بهت داده و به خاطر تو مرده ؟ حالا تو باید زندگی کنی و حداکثر استفاده رو از این چشم ببری.

یه دفعه گریه ی سحر شدت بیشتری گرفت و جیغ زد و گفت:تو دروغ میگی. الان مهدی زنده است فقط به سفر رفته و زود برمیگرده. ولی شاهین گفت: این یه حقیقته.

سحر گریه میکرد و جیغ میزد و میگفت: دروغ میگی و از رستوران بیرون رفت و جیغ میزد و تو خیابون میدوید.......

ادامه دارد........

بچه ها شرمنده.خجالت میدونم که از این داستان خسته شدید ولی چون خیلی قشنگ بود حیف بود ننویسمش. اینو من خیلی خلاصه دارم مینویسم و سعی میکنم دفعه ی بعد قسمت آخرشو بذارم. ولی از دوستانی که تازه به وبلاگ میان, میخوام که از قسمت اولشو بخونند.ماچ

مرسیقلب

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : داستان عشق

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  دوست
 

منم سرگشته ی حیرانت ای دوست            کنم یک باره جان قربانت ای دوست

خلیلا ساز شوق وصل کویت                   دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده                   میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت                  وجودم را ز غم ویرانه کرده

                           وجودم را ز غم ویرانه کرده

من آن آواره ی بشکسته حالم                 ز هجرانت گتا رو بر زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها                  پریشان گشته شد یکباره حالم

زهر سر بر سر سجاده کردم                   دعایی بهر آن دلداده کردم

ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست           لبانت یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟                       ز هجر یار تا کی داغداری؟

بگو تا کی ز شوق روی لیلی                  تو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم پریشان روزگارم                      من آن سرگشته ی حجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت                 درون سینه آسایش ندارم

ز حجرت روز و شب فریاد دارم              ز بیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه ی خود                  هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی؟                     دمادم با دل من در جفایی؟

چرا آشفته کردی روزگارم؟                   عزیزم دارد این دل هم خدایی

                         عزیزم دارد این دل هم خدایی

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : دوست

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  داستان عشق (قسمت هشتم)
 

داستان عشق (قسمت هشتم)

شاهین یه مهمونی بزرگ قبل از روز عروسیش ترتیب داد و همه رو دعوت کرد. میخواست همه رو غافل گیر کنه.

بعد که همه به مهمونی اومدن مهدی هم به بیمارستان رفت و لباس عروسی به تن سحر کرد و بدون این که به اون چیزی بگه اونو به مهمونی آورد.

شاهین به همه گفت: سحر بیناییش رو از دست داده و معلوم نیست تا کی زنده باشه ولی من میخوام تا هر وقت زنده بود باهاش زندگی کنم.

نامادری سحر داد و بیداد کرد و میخواست مهمونی رو خراب کنه که مهدی اومد و گفت: شما چند سال پیش همه چیز رو از سحر گرفتید, چشمش رو, پدرش رو, عشقش رو, شادی های بچه گی اش رو و حالا باید همه چیز رو بهش برگردونید و بعد داستان تصادف سحر با مهدیه رو گفت.

نامادری سحر گفت: اینجا هیچ کس حرفت رو باور نمیکنه که یه دفعه پدر مهدی و مهدیه(همسر سابق نامادری سحر) اومد و گفت:مهدیه چند سال پیش اومد و یه جسد رو پیش من آورد و از من خواهش کرد که اونو مخفی کنم ولی اون دختر نمرد و پیش ما زندگی میکرد.

پلیس ها که اونجا حظور داشتند اومدن و مهدیه و نامادری سحر رو دستگیر کردن و بردن.

مادر شاهین که شاهد همه این چیز ها بود گریه کرد و با افتخار به شاهین اجازه داد که با سحر ازدواج کنه. و اونا هم در همون روز با هم ازدواج کردن.

بعد از چند روز شاهین پیش دکتر سحر رفت و گفت:میخوام یکی از چشمامو به سحر بدم. ولی دکتر گفت: نمیتونیم از یه آدم زنده چشم بگیریم.

مهدی هم پیش دکتر رفت و همین درخواست رو کرد و همین جواب رو شنید ولی اون یه تصمیم دیگه گرفت.

یه فرم اهداء عضو امضا کرد و در اون نوشت اگه مردم چشمم رو به سحر بدید و یه کارت اهداء عضو به گردن خودش انداخت و اول به ملاقات سحر رفت و گفت: میخوام به پاریس برم. بعد سوار ماشین شد و به یه بزرگراه رفت پاش رو روی گاز گذاشت و دوتا دستش رو روی چشماش گذاشت تا چشماش آسیب نبینه و .......

ادامه دارد......

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : داستان عشق

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  داستان عشق(قسمت هفتم)
 

داستان عشق(قسمت هفتم)

سحر و شاهین بعد از اون به عنوان یه دوست همدیگه رو ملاقات میکردن ولی بعد از یه مدت فهمیدن که خیلی همدیگه رو دوست دارن و نمیتونن فقط یه دوست باشن.

یه روز سحر همه جا رو تار و سیاه دید و بعد از اون چند بار براش همین اتفاق افتاد پس تصمیم گرفت پیش یه چشم پزشگ بره.

چشم پزشک به اون گفت که به خاطر تصادف چند سال قبل چشمش آسیب دیده ولی برای اطمینان بیشتر چند تا آزمایش هم از سحر گرفت.

جواب آزمایش ها که اومد معلوم شد که سحر تو چشمش یه تومور داره ولی تحریک اون به خاطر همون تصادفش با مهدیه بوده. دکتر به سحر گفت که هر چه سریع تر باید چشماتو در بیاریم تا تومور پخش نشه.

سحر نمیخواست که شاهین به خاطرش زجر بکشه و به همین خاطر فرار کرد و به خونه ساحل رفت. شاهین همه جا رو دنبال اون گشت ولی اونو پیدا نکرد.

مهدی هم با سحر بود و از این ماجرا میدونست ولی میدونست که سحر واقعا شاهین رو دوست داره پس تصمیم گرفت که به شاهین همه چیز رو بگه.

سحر هر رو دیدش بدتر میشد تا این که همون روزی که شاهین این ماجرا رو فهمیده بود و اومده بود تا سحر رو ببینه, سحر دیدش رو کاملا از دست داد.

شاهین به سحر گفت: هر طور شده برات یه اهدا کننده چشم پیدا میکنم و تو رو نجات میدم و حتی اگر یه روز هم زنده باشی میخوام با تو زندگی کنم.

ادامه دارد...

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : داستان عشق

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  داستان عشق(قسمت ششم)
 

داستان عشق(قسمت ششم)

شاهین برای این که با سحر کاری نداشته باشند قبول کرد و گفت: من به مهدیه قول دادم و روی حرفم هم هستم.

هر روز مهدیه جلوی سحر به شاهین میگفت: بریم وسایل عروسی و لباس عروس و... بخریم سحر با ای که از درون رنج میکشید ولی به روی خودش نمی آورد و هیچی نمیگفت.

شاهین تو همه ی خریدای عروسیش سحر رو هم با خودش می برد وبراش همه چیز حتی لباس عروس هم میخرید ولی سحر نمیدونست هدفش از این کار چیه.

تا این که روز عروسی شد و با این که سحر عروس نبود ولی لباس عروسی رو که شاهین براش خریده بود رو به اصرار شاهین پوشیده بود. شاهین وقتی میخواست حلقه رو دست مهدیه کنه, به طرف سحر رفت و حلقه دیگه ای از جیبش در آورد و میخواست دست سحر کنه که یه دفعه سحر چشمش به مهدی افتاد که به مراسم اومده بود تا شاهد عروسی سحر و شاهین باشه که پلیسها داشتند دستگیرش میکردند. از جاش پرید و به طرف مهدی دوید.

شاهین هم میخواست به طرف سحر بره ولی مهدیه اومد, اونو گرفت و به اصرار اونا حلقه دست هم کردند و مهدیه و شاهین با هم نامزد شدند.

شاهین بعد از تموم شدن مراسم پیش سحر تو کلانتری رفت و مهدی رو که به جرم کشیدن نقاشی های جعلی گرفته بودند آزاد کرد. توی کلانتری شاهین به سحر گفت: اشکال نداره حالا که ما نتونستیم عشق هم باشیم میتونیم دوست هم باشیم. دوستی از عشق بهتره و اونا تصمیم گرفتند که بهترین دوست هم باشن.

ادامه دارد.....

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : داستان عشق

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  چقدر سخته
 

چقدر سخته که عشقت روبروت باشه نتونی هم صداش باشی

چقدر سخته که یک دنیا بها باشی نتونی که رها باشی

چقدر سخته که بارونی بشی هر شب نتونی آسمون باشی

چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی همزبون باشی

 

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یک لحظه بارونه

 

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده؟

چقدر سخته کلامت ساده پر پر شه نتونی ناجییش باشی

چقدر سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهییش باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی بپوسی دست ویرون شی

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی

چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی  خوندن جدا باشی

چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی

 

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یک لحظه بارونه

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : چقدر سخته

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  داستان عشق(قسمت پنجم)
 

داستان عشق(قسمت پنجم)

سحر تمام شب رو توی خیابون راه رفت و گریه کرد. همه ی خاطرات داشت کم کم یادش میومد.همه ی خاطراتش با شاهین, حرفایی که با هم زدن, بازی هایی که با هم کردن و جاهایی که با هم رفتن. همه و همه رو به یاد آورد.

تصمیم گرفت بره و به شاهین بگه که من همون سحرم, همونم که سال ها منتظرش موندی, همونی که آرزو میکردی من باشم.

رفت و به مهدی گفت که همه چیزو به یاد آورده و خیلی از دست مهدی ناراحت بود که تمام این مدت این حقیقت رو میدونست و به اون نگفته بود. به مهدی گفت میخواد بره و همه چیزو به شاهین بگه ولی مهدی مانع شد چون خیلی به سحر علاقه داشت ولی سحر از خونه بیرون اومد و به مهدی توجهی نکرد.

هر دفعه که سحر میخواست به شاهین بگه نمیتونست تا این که یه بار بالاخره در حالی که هوشیار نبود به شاهین گفت که: من همون سحرم. ولی شاهین حرفش رو باور نکرد چون تا همین دیروز انکار میکرد که سحره. سحر گریه میکرد, جیغ میزد و میگفت من سحرم ولی شاهین باور نمیکرد و میگفت : تو حالت خوب نیست.

سحر دیگه تصمیم گرفت که نگه سحره و به همین زندگیش ادامه بده ولی مهدی میدید که اون در عذابه و هر روز داره زجر میکشه و گریه میکنه بنابرین تصمیم گرفت خودش این حقیقت رو به همه بگه چون نمیتونست درد و عذاب سحر رو ببینه.

مهدی به شاهین زنگ زد و گفت: من سحر رو پیدا کردم و با هم قرار گذاشتن که تو خونه ساحل همدیگه رو ببینن و مهدی سحر رو پیش شاهین ببره.

مهدی سحر رو سر قرار گذاشت و خودش رفت. سحر از ماشین پیاده شد و شاهین رو دید. شاهین کنار سحر اومد و گفت : تو واقعا سحری؟ سحر گفت: آره. هر دوتاشون گردنبندی رو که سال ها قبل به گردن هم انداخته بودن بیرون آوردن و تو هم قفل کردن و با هم تو ساحل میدویدند, جیغ میزدن, بازی میکردن و هنوز باور نکرده بودن که همدیگرو پیدا کردن.

اونا بعد از اون به خونه ی سحر اینا رفتن و به همه گفتن که این همون سحر واقعیه. مهدیه و نامادری سحر داشتن از خشم منفجر میشدن ولی همش صحنه سازی میکردن.

شاهین به مادرش گفت: حالا که دیگه سحر پیدا شده میخواد با اون باشه و با سحر ازدواج کنه. ولی مادر شاهین با وجود علاقه زیادی که به سحر داشت گفت ما نامزدی تو با مهدیه رو اعلام کردیم و اگر تو به هم بزنی اعتبار شرکت نابود میشه و اونو مجبور کرد که با مهدیه ازدواج کنه و سحر رو فراموش کنه...

ادامه دارد.....

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : داستان عشق

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  داستان (عشق قسمت چهارم)
 

داستان عشق (قسمت چهارم)

شاهین به طرف سحر میدود و اونو بغل میکنه ولی سحر حافظه اش رو از دست داده و اونو به خاطر نمیاره و از دست اون فرار میکنه.

ولی شاهین دست بردار نیست و هر روز اونو دنبال میکنه.

صاحب مغازه ی سحر,مغازه رو از اون میگیره اونو بیرون میندازه.

سحر هم در به در دنبال کار میگرده. شاهین با نقشه ای زیرکانه و بدون این که سحر بفهمه اونو توی شرکتشون استخدام میکنه ولی وقتی سحر میفهمه شرکت مال شاهینه میخواد فرار کنه ولی نمیتونه چون قرارداد امضا کرده بوده.

مهدیه هم توی شرکت شاهین کار میکرد و منشی شاهین بود و وقتی سحر رو توی شرکت میبینه شوکه میشه ولی سحر اونو هم نمیشناسه.

مهدیه به شاهین میگه این کیه؟ شاهین هم میگه خیلی شبیه سحره ولی همش میگه من سحر نیستم.

روز ها میگذره و اینا با هم کار میکردن و شاهین هم با این که نمیدونسته که این دختره سحره ولی به اون علاقه مند میشه و همش به سحر ابراز علاقه میکرده و سحر هم برای این که از دستش خلاص بشه میگه من خودم نامزد دارم و مهدی رو به عنوان نامزدش معرفی میکنه.

مهدی که واقعا سحر رو دوست داشته میگه بیا واقعا با هم نامزد کنیم و سحر هم قبول میکنه.

یه روز که سحر تو خیابون راه میرفت  یه ماشین میخواست بهش بزنه ولی سریع ترمز گرفت و سحر فقط به زمین افتاد ولی همین صحنه باعث شد سحر صحنه ی تصادفش با مهدیه رو تو چند سال پیش به خاطر بیاره و بعد از اون کم کم همه چیزو به خاطر آورد....

ادامه دارد......

 

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : داستان عشق

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  زندگی
 

کنار کسی زندگی نکن که بتونی باهاش زندگی کنی

کنار کسی زندگی کن که نتونی بدون اون زندگی کنی

 

 

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : یاد و کنار

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  داستان عشق(قسمت سوم)
 

داستان عشق(قسمت سوم)

وقتی مهدیه به خونه رسید مهدی پرسید: سحر کجاست؟ ولی مهدیه جوابی نداد.

با اصرار از اون پرسید که بهش بگه و بالاخره مهدیه گفت که با ماشین به سحر زده و اونو پیش پدرش برده.

مهدی با سرعت به طرف خونه ی پدرش رفت و سحر رو خون آلود دید که یه گوشه افتاده ولی نمیتونست اونو به بیمارستان ببره چون اونوقت خواهرش رو دستگیر میکردند. مهدی با وجود احساس تنفری که نسبت به مهدیه داشت ولی نمی تونست راضی بشه که خواهرش زندانی بشه پس تصمیم گرفت که خودش از سحر مراقبت کنه.

سحر بهبود پیدا کرد اما حافظه اش رو از دست داد.

5 سال گذشت و سحر و مهدی با هم تو خونه ی پدر مهدی زندگی میکردند.سحر یه مغازه لباس فروشی توی پایین شهر داشت و خودش طراح لباس بود و مهدی هم یه نقاش بود و این طوری خرج خودشون رو در می آوردند.

از آن طرف با اصرار مادر شاهین قرار بود شاهین با مهدیه ازدواج کنه اما شاهین هنوز سحر رو فراموش نکرده بود و هیچ حسی نسبت به مهدیه نداشت و فقط از روی اجبار میخواست با اون ازدواج کنه.

شاهین هر روز به خونه ی ساحلی(همون خونه ای که پدر سحر به عنوان یادبود برای مادر سحر درست کرده بود و سحر هم خیلی اونو دوست داشت)میرفت و به یاد سحر بود.

موقع نامزدی شاهین و مهدیه نزدیک بود که یه روز که شاهین داشت تو خیابون راه میرفت ناگهان چشمش به سحر خورد که داشت اون طرف خیابون راه میرفت...

ادامه دارد.....

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : داستان عشق

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  داستان عشق حقیقی یک دختر سرطانی
 

دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد؛‌

کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند.

کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد؛

وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص قرار بگیرد.

در این عکس ، نیک منتظر است تا کتی یکی دیگر ازشیمی درمانی هایش به پایان برساند.

این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.

کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ، ضعف بدنی ، شوک های ناشی از تزریق پی در پی مورفین ، قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند . وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است ، به همین خاطر مجبور شد هر چه به روز عروسی اش نزدیک تر می شود ، لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر کند.

وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش کپسول تنفسی اش را به دنبال خود داشته باشد .

در این تصویر پدر و مادر نیک را می بینید. آنها از اینکه می بینند پسرشان با عشق دوران دبیرستان خود ازدواج می کند بسیار خوشحال هستند.

کتی در ویلچیر خود نشسته و به ترانه ای که نیک و دوستانش می خوانند گوش می دهد.

طی مراسم عروسی، کتی مجبور می شد برای لحظاتی استراحت کند. او به خاطر ضعف و درد نمی توانست به مدت طولانی بایستد.

کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد. دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان و آگاهی به عمر کوتاه مدت اش ، ازدواج می کند و تمام مدت لبخند بر لب دارد ما را به این فکر می برد که خوشبختی دست یافتنی است ، مهم نیست چقدر دوام می آورد.


اندکی در این تصاویر و داستان واقعی تامل کنید...
ابتدا به اعماق قلب خود رجوع کنید و حالا دوباره فکر کنید...گریهگریه

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : داستان عشق

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  داستان عشق(قسمت دوم)
 

داستان عشق(قسمت دوم)

در زمانی که شاهین خارج بود مدام نامه میفرستاد و تلفن میزد ولی نامادری سحر نامه هارو مخفی میکرد و نمیذاشت که سحر به تلفن ها جواب بده.

زمان میگذشت و با گذشت زمان مهدی  کم کم عاشق سحر شد. سحر هم اونو دوست داشت چون اون قلب پاکی داشت و خیلی با مادر و خواهرش فرق میکرد ولی اونو فقط به عنوان برادرش دوست داشت و نه چیز دیگه.

مهدی هر روز به سحر ابراز علاقه میکرد ولی سحر جواب اونو نمیداد. مهدی برای سحر مثل یه حامی بود و از اون مراقبت میکرد.

5سال گذشت و بالاخره روزی رسید که شاهین میخواست برگرده. اون برای سحر تلفن کرد و سحر این بار موفق شد که به تلفن اون جواب بده.

شاهین گفت که شب پرواز داره و سحر هم گفت که حتما به فرودگاه میاد.

نامادری سحر این خبر رو شنید و باز سحر رو زندانی کرد. شب رسید و سحر هنوز زندانی بود و مهدیه داشت خودشو برای ملاقات با شاهین آماده میکرد که باز فرشته نجات سحر یعنی مهدی رسید و در رو روی اون باز کرد.

سحر با عجله از اتاق بیرون پرید و همون طور با لباس خونگی به خیابون دوید و به سمت فرودگاه رفت.

مهدیه با این که گواهینامه نداشت با عجله ماشین پدر سحر رو برداشت و به دنبال سحر رفت تا مانع اون بشه همین که سحر به جلوی در فرودگاه رسید شاهین رو روبروی پنجره ای در طبقه ی بالای فرودگاه دید شاهین هم اونو دید و به سرعت به طرف اون دوید در زمانی که شاهین داشت از پله ها پایین میومد مهدیه هم رسید و با سرعت با ماشین, به سحر که هنوز هم در جلوی در فرودگاه ایستاده بود زد و سحر به شدت آسیب دید و بیهوش شد.

مهدیه به سرعت اونو داخل ماشین گذاشت و رفت و در همان لحظه شاهین رسید و سحر رو ندید و فقط روی زمین عکسی خونی که در زمان کودکی با سحر گرفته بود و اونو به سحر داده بود دید.

مهدیه خیلی دلهره داشت و نمیدونست چیکار کنه.به یه بیمارستان رفت و مدارک سحر رو زیر بدن یه مرده که صورتش از بین رفته بود و قابل تشخیص نبود گذاشت.

شاهین که به همه جا برای نشونه ای از سحر تلفن کرده بود بالاخره به این بیمارستان زنگ زد و اونا گفتن که سحر رو رو پیدا کردن ولی صورتش قابل تشخیص نیست.

بی خبر از این  که اون دختر سحر نیست و سحر واقعی الان پیش مهدیه است.

مهدیه هم سحر رو پیش پدرش(همسر سابق مادرش)میبره و از اون خواهش میکنه که سحر رو یه جایی مخفیش کنه و کسی از این ماجرا بویی نبره.

ادامه دارد....

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : داستان عشق

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  مینویسم..
 

می نویسم برای دلهای شکسته

می نویسم برای صداهای لرزان

اشکهای پنهان

خداوندا چرا رسم روزگار اینگونه است

چرا قصه شمع و پروانه پایان ندارد

چرا سوختن و ساختن برای هم ساخته شده اند

چرا در کنار ذره ای لبخند کوهی از غم و غصه نمایان است

نمی دانم چرا دل ما آنقدر وسعت ندارد

که غم و اندوه روزگار را در خود حبس کند

و از میان بردارد

خداوندا این ندانستنها و این سوالها مرا سخت آزرده کرده

 

فریادی نیز دیگر نمانده تا برآورم

تا شاید کسی به فریاد رسم شود

 

تنها پناهم تویی

تویی که فریاد بی صدا را نیز میشنوی

 

پس به فریاد ما برس

نیست که جز تو فریاد رسی

 

 

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : خدایا

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  1ًََُ=1
 

معلم پای تخته داد میزد



صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی ‌برخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله ‌آسا گفت :

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست 

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : 1ًََُ=1

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  نی نی کوچولو
 

دختر کوچولو



 

دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با اون تنها باشد.پدر و مادرش زیر بار نمی رفتند...چون می ترسیدند او هم

مثل بیشتر دخترهای چهار پنج ساله حسودیش بشود و بلایی سر بچه بیاورد

اما اون هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود

دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت

بیشتر اصرار می کرد

عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچه تنها بماند

دختر کوچولو با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست

لای در کمی باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاو می توانتسند او را ببینند

دختر کوچولو آهسته رفت طرف نوزاد

صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد

"

نی نی جونم به من بگو خدا چه جوریه؟!!من داره یادم میره!!"...!!....:

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : نی نی کوچولو

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  شکایت آدم
 

نامت چیست؟

- آدم

فرزند؟

- من را نه مادری نه پدر، بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟

- بهشت پاک

اینک محل سکونت؟

- زمین خاک

آن چیست بر گرده نهادی؟

- امانت است

قدت؟

- روزی چنان بلند که همسایه خدا، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟

- حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک

روز تولدت؟

- در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق

رنگت؟

- اینک فقط سیاه، از شرم گناه

چشمت؟

- رنگی به رنگ بارش باران، که ببارد زآسمان

وزنت؟

- نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست، نه آن چنان وزین که نشینم بر این زمین

جنست؟

- نیمی مرا زخاک، نیم دگر خدا

شغلت؟

- در کار کشت امیدم به روی خاک

شاکی تو؟

- خدا

نام وکیل؟

- آن هم فقط خدا

جرمت؟

- یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟

- همین

حکمت؟

- تبعید در زمین

همدست در گناه؟

- حوای آشنا

ترسیده ای؟

- کمی

زچه؟

- که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟

- بلی

که؟

- گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟

- دیگر گلایه نه، ولی....

ولی که چه؟

- حکمی چنین، آن هم به یک گناه!!؟

دلتنگ گشته ای؟

- زیاد

برای که؟

- تنها فقط خدا

آورده ای سند؟

- بلی

چه؟

- دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟

- بلی

چه کسی؟

- تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟

- می خوانمش، چنان که اجابت کند دعا

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : شکایت آدم

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  به سوی تو
 

بگذار ، که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبکبال ،
پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز
سیمرغ طلایی پرو بالی ست که – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست
پرواز به آنجا که سرود است و سرورست .
آنجا که ، سراپای تو ، در روشنی صبح
رویای شرابی ست که در جام بلور است .

آنجا که سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است !

من نیز چو خورشید ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم که نپویم
هر صبح ، در آیینه جادویی خورشید
چون می نگرم ، او همه من ، من همه اویم !

او ، روشنی و گرمی بازار وجود است .
در سینه من نیز ، دلی گرم تر از اوست .
او یک سرآسوده به بالین ننهادست
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست .

ما هردو ، در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب ، پا به فراریم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان ، محو تماشای بهاریم .

ما ، آتش افتاده به نیزار ملالیم ،
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم ،
بگذار که – سرمست و غزل خوان – من و خورشید :
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

 

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : به سوی تو

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  فوت و فن عشق
 

فوت و فن عشق

پیش بیا ، پیش بیا ! پیش تر

تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هرچه دوست

ای تو به من از خود من خویش تر

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویش ترم

هیچ نریزد به جز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیش تر

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : فوت و فن عشق

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  عشق
 

عشق

از خودم می پرسم عشق من حادثه است؟
حیف چون می دانم
عشق بی شرم ترین حادثه ی تاریخ است
اشک منفورترین برده ی این بی شرمیست
و من اینبار به بی شرمی خود می بالم
این نخستین بار است که حیا ارزان است
اشک من برده ی عشق است و من برده اشک
و من از خود بارها می پرسم
که چگونه اشک این برده منفور از حبس آزاد است؟
و دوباره از خودم می پرسم
که چرا من امشب برده ی اشک شدم یا چرا من حبس در زنجیرم؟
باز هم از دل خود می پرسم
عشق بی شرم همان آزادیست؟
پس چرا من سالهاست حبس در زنجیرم؟
واگر زندان است پس چرا اشک از ان چشم سیاه آزاد است؟
باز هم از دل خود می پرسم

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : عشق

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  نمی خواهم بمیرم
 

نمی خواهم بمیرم

نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟

کجا باید صدا سر داد ؟

                 در زیر کدامین آسمان ،

                            روی کدامین کوه ؟

که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد  پژواک این فریاد !

کجا باید صدا سر داد ؟

 

 

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین کر ، آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟

 

 

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .

 

 

 

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه  گردآلود سختی هاست

 

 

نمی خواهم از این جا دست بردارم  !

تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق

                            با این مهر ، با این ماه

                            با این خاک با این آب ...

                                                     پیوسته است .

 

 

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .

 

 

جهان بیمار و رنجور است .

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است .

 

 

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم

 

 

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردائی ، چه دنیائی !

              جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...

 

 

 

 

نمی خواهم بمیرم ، ای خدا  !

                             ای آسمان  !

                                     ای شب  !

نمی خواهم

             نمی خواهم

                          نمی خواهم

                                     مگر زور است ؟

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : نمی خواهم بمیرم

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  یاد و کنار
 

یاد و کنار

روزهایی که بی تو می‌گذرد

گرچه با یاد توست ثانیه‌هاش

آرزو باز می کشد فریاد:

در کنار تو می‌گذشت، ایکاش!

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : یاد و کنار

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  در پی هر گریه
 

در پی هر گریه

من، بر این ابری که این سان سوگوار

اشک بارد زار زار

دل نمی‌سوزانم ای یاران، که فردا بی‌گمان

در پی این گریه می‌خندد بهار.

 

ارغوان می‌رقصد، از شوق گل‌افشانی

نسترن می‌تابد و باغ است نورانی

بید، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست

گریه کن! ای ابر پربار زمستانی

گریه کن زین بیشتر، تا باغ را فردا بخندانی!

 

گفته بودند از پس هر گریه آخر خنده‌ای‌ست

این سخن بیهوده نیست

زندگی مجموعه‌ای از اشک و لبخند است

خنده شیرین فروردین

بازتاب گریه پربار اسفند است.

 

ای زمستان! ای بهار

بشنوید از این دل تا جاودان امیدوار:

گریه امروز ما هم،  ارغوان خنده می‌آرد به بار

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : در پی هر گریه

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  فقیر
 

فقیر

 

ای بینوا ، که فقر تو ، تنها گناه توست !
در گوشه ای بمیر! که این راه ، راه توست

این گونه گداخته ، جز داغ ننگ نیست
وین رخت پاره ، دشمن حال تباه توست

در کوچه های یخ زده ، بیمار و دربدر
جان می دهی و مرگ تو تنها پناه توست

باور مکن که در دل شان می کند اثر
این قصه های تلخ که در اشک و آه توست

اینجا لباس فاخر و پول کلان بیار
تا بنگری که چشم همه عذرخواه توست

در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا
این شعله های خشم که در هر نگاه توست !

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : فقیر

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  کوچه
 

کوچه

 

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

-        ” از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینه عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت ...

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : کوچه

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  چند ضرب المثل انگلیسی
 

ضرب المثل های انگلیسی 

 

Don't walk in front of me

I may not follow

Don't walk behind me

I may not lead

Walk beside me and be my friend

جلوی من قدم بر ندار

شاید نتونم دنبالت بیام

پشت سرم راه نرو

شاید نتونم رهرو خوبی باشم

کنارم راه بیا و دوستم باش

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : چند ضرب المثل انگلیسی

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  اگه یکی
 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد میشی بر میگرده نگات میکنه، بدون براش مهمی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی برمیگرده با عجله میاد به سمتت، بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی برمیگرده نگات میکنه، بدون براش قشنگی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی باهات اشک میریزه، بدون دوستت داره

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف میزنی ترکت میکنه، بدون عاشقته

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : اگه یکی

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  نیستی که ببینی
 

آن کوچه ی پر ز ماجرا یادت هست؟
و بازی گرگم به هوا یادت هست؟

باران که گرفت هر دومان خیس شدیم
مانند گل و پرنده ها یادت هست؟
روزی که تو را باز صدا زد مادر
گفتی:‹‹نمی آیم به خدا ››یادت هست؟
در بازی گرگم به هوا مادر برد
از من که تو را کرد جدا یادت هست؟
آن روز گذشت و بهاری دیگر
نگذاشت به باغ ما پا یادت هست؟

تو نیستی که ببینی

 

 

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : نیستی که ببینی

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  یادم هست
 

خوب در یادم هست
آسمان آبی بود
باد سردی به تماشا می شد
برگ زردی رقصیدن گرفت
او از آن کوچه گذشت
دل من باز گرفت

 

 

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : یادم هست

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  چشمها را باید شست
 

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : چشمها را باید شست

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  خدایا
 

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : خدایا

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  عشق از دید معلمان
 

نظر دبیران در مورد عشق: دبیر دینی:عشق یک موهبت الهی است. دبیر ورزش:عشق تنها توپی است که اوت نمی شود. دبیر شیمی:عشق تنها اسیدی است که به قلب صدمه نمی زند. دبیر اقتصاد:عشق تنها کالایی است که از خارج وارد نمی شود. دبیر ادبیات:عشق باید مانند عشق لیلی ومجنون محور نظامی داشته باشد. دبیر جغرافی:عشق از فراز کوه های آسیا تیری است که بر قلب می نشیند. دبیر زیست:عشق یک نوع بیماری است که میکروب آن از چشم وارد میشود

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : عشق از دید معلمان

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  امروز..
 

بجای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسمی شادم کن به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نیاز دارم نه فردا

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : امروز

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  دکتر علی شریعتی:
 

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : دکتر علی شریعتی:

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  داستان عشق...
 

یه روز تو گوشه ای از این دنیا دو تا خونواده زندگی میکردن که یکی از اونا یه دختر نوجوون به نام سحر و یکی دیگشون یه پسر نوجوون به نام شاهین داشتند.

این دوتا خونواده خیلی با هم صمیمی بودن و خیلی رفت و آمد داشتن.

تا این که یه روز پدر شاهین میمیره و بعد از یه مدتی مادر سحر هم میمیره.

پدر شاهین یه شرکت طراحی لباس و یه شهر بازی بزرگ داشت که بعد از مردنش به شاهین رسید ولی چون شاهین هنوز بچه بوده اون شرکتو مامانش اداره میکرد.

پدر سحر هم برای یادگاری یه خونه کنار ساحل میسازه تا همیشه تو اون خونه به یاد همسرش باشه و سحر هم خیلی اون خونه رو دوست داشته.

یه روز که پدر سحر تو یه جلسه بوده با یه خانم بازیگر آشنا میشه و به اون پیشنهاد ازدواج میده.

سحر به هیچ وجه ناراحت نمیشه چون با خودش فکر میکنه که پدرش خوشحاله.

خانم بازیگره یه دختر و یه پسر هم سن سحر به نام های مهدیه و مهدی داشته که اونا رو با خودش به خونه ی سحر اینا میاره تا با هم زندگی کنن.

نامادری سحر رفتارش با مهدیه,دخترش, خیلی خوب بوده چون میخواسته به وسیله ی اون ثروتمند بشه ولی با مهدی رفتار خوبی نداشته چون فکر میکرده اون به درد نخوره.

پدر سحر,سحر و مهدیه رو تو یه مدرسه ثبت نام میکنه.اونا با هم میرفتن و می اومدن تا این که یه روز شاهین با راننده شخصیش میاد دنبال سحر.مهدیه وقتی این صحنه رو میبینه حسودیش میشه چون شاهین خیلی خوشتیپ و خوشکل و پولدار بوده.

سحر و شاهین هر روز با هم میرفتن گردش تا این که یه روز نامادری سحر,سحر رو تو یه اتاق حبس میکنه و وقتی شاهین میاد دنبالش به اون میگه خونه نیست و به جاش مهدیه رو میفرسته تا با شاهین بره بیرون.

یه روز خونواده های شاهین و سحر تصمیم میگیرن که سحر و شاهین رو برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بفرستن.

سحر و شاهین خیلی خوشحال بودن تا این که نامادری سحر با نقشه شومی مانع از رفتن سحر میشه.اون به پدر سحر میگه که ما تازه به خونواده شما وارد شدیم و سحر تو این موقعیت نباید ما رو ترک کنه و یه مدت باید با ما زندگی کنه تا با رفتار های هم آشنا بشیم.پدر سحر هم میگه درسته و به سحر اجازه رفتن نمیده.

سحر و شاهین خیلی گریه میکنن اما پدر سحر راضی نمیشه.

سحر و شاهین با هم به شهر بازی پدر شاهین میرن وشاهین به سحر میگه : اشکال نداره ما با این چیزا از هم جدا نمیشیم فقط من یه مدت میرم و برمیگردم. سحر هم یه کم آروم میشه.

چند ساعت قبل از رفتن شاهین,شاهین به دیدن سحر میاد اما باز هم نا مادری سحر اونو تو یه اتاق حبس میکنه.شاهین به اتاق سحر میره و یه نوار برمیداره و برای سحر حرف دلش رو ضبط  میکنه:«سحر من یه احساس خاصی به تو دارم.میدونم هنوز بچه ام و زوده این حرفا رو بهت بگم ولی من احساس میکنم واقعا دوستت دارم . سحر من عاشقتم.» و از خونه ی اونا میره.سحر که میاد و نوار رو گوش میده میخواسته بره فرودگاه که جواب شاهین رو بده که باز نامادری اونو حبس میکنه اما مهدی میاد و درو باز میکنه و سحر سریع از اتاق بیرون میاد و زود خودشو به فرودگاه میرسونه.

شاهین که خیلی منتظر شده بوده اما سحر نیومده بوده از سالن انتظار بیرون میره همون موقع سحر میرسه اما شاهین رو نمیبینه که یه دفعه شاهین میرسه سحر میگه من اومدم که جوابتو بدم :«شاهین من هم دوستت دارم»شاهین هم یه گردنبند که شکل دوتا قلب که تو هم قفل شده بودن رو از جیبش بیرون میاره و قلبا رو از هم جدا میکنه و یکی از اونا رو به گردن سحر میندازه و سحر هم اون یکی رو به گردن شاهین میندازه و از هم خداحافظی میکنن و شاهین به خارج میره.


ادامه دارد...

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : داستان عشق

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده
 

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  دنیا ی من
 

از خدا نخواه که همه ی دنیا رو بهت بده

 

بخواه کسی رو بهت بده که تو همه ی دنیای اون باشی

 

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : دنیای من

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  کعبه
 

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند 

                                         

                                که برون در چه کردی؟که درون خانه آیی؟

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : کعبه

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  دادگاه زندگی
 

 وقتی در دادگاه زندگی,دادگاهی که شاکیانش اشک هایم وقاضی آن سرنوشت بود به

 جرم تنهایی محکوم شدم, نه از وکیلم که آوای حزین قلبم بود کاری بر آمد ونه

 ازشاهدانم که در و دیوار های غم گرفته ی اتاقم بودند و و قلب سپید دفتری که هر روز به

 خاطر خود خواهی من,عمرش را صفحه به صفحه از دست می داد.

 پس , جزایم را حپس ابد درزندان غم ها نوشتند وبر پیشانی ام مهر کردند که« این اسیر

 سرنوشت است و هیچ بخششی شامل حالش نمیشود,به غم ها بگویید همه روز به

 میهمانی لحظاتش بروند و رد پای تلخ ستم شان را بر سر و رویش بنشانند»

و من از همان روز در تنگ ترین سلول انفرادی نا مریی ذهنم نفس می کشم آیا هیچ قانونی نیست که سکوت آزار

دهنده ی سرد و بی روح را بشکند؟گریهخیال باطل

متن از ریحانه جون

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : دادگاه زندگی

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 

  بازی روزگار
 

بازی روزگار را ببین تو چشم میزاری و من قایم میشم، تو یکی دیگه رو پیدا می کنی و من برای همیشه گم می شم ناراحتافسوس

متن از شیما جونخوشمزه

» ادامه مطلب
کلمات کليدي : بازی روزگار

 
 

ارسال شده توسط فاطی

 در جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 

 



 

.:: مطالب پیشین ::.

  » مجنون و لیلی
» دختر و بهار
» داستان عشق (قسمت آخر)
» داستان عشق(قسمت نهم)
» دوست
» داستان عشق (قسمت هشتم)
» داستان عشق(قسمت هفتم)
» داستان عشق(قسمت ششم)
» چقدر سخته
» داستان عشق(قسمت پنجم)
» داستان (عشق قسمت چهارم)
» زندگی
» داستان عشق(قسمت سوم)
» داستان عشق حقیقی یک دختر سرطانی
» داستان عشق(قسمت دوم)
 

سايت اصلي کد موزيک


 
 
 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by oxijen-girl
Design By : wWw.Theme-Designer.Com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

دانلود رایگان

تم دیزاینر